بد اقبالی
یکی گربه در خانه ی زال بود
که بر گشته ایام و بدحال بود
روان شد به مهمان سرای امیر
غلامان سلطان زندش به تیر
چکان خونش از استخوان می دوید
همی گفت واز هول جان می دوید
اگر جستم از دست این پیر زن
من و مو ش وویرانه ی پیر زن
نیرزد عسل جان من زخم من
خداوند از ان بنده خرسند نیست
که راضی به قسم خداوند نیست
+ نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد ۱۳۸۶ ساعت 19:6 توسط احمد
|
