یکی پیر می رفت خم کرده پشت

جوانی بپرسید ازوی درشت

که ای پیر قدازچه خم کرده ای 

چه جویی دراین ره چه گم کرده ای

بگفتاجوانی برفتم زدست

کنون ازغم اوست پشتم شکست

خمیده قدوچشم درمعبرم

زهرسوی جویای آن گوهرم