محبت
محبت هزینه ندارد...
دو برادر در کنار هم درمزرعه ی خانوادگی کار می کردند.یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده ای بزرگ داشت،امابرادر دیگر هنوز مجرد بود.در پایان روز دو برادر سود آن روز را مساوی بین خود تقسیم می کردند.روزی برادر کوچک با خود فکر کرد:نصف کردن سود مزرعه عادلانه نیست،برادر من همسر و چند بچه دارد،در حالی که من تنها هستم به همین دلیل او هرشب پنهانی مقداری از سهم محصول خود را به انبار برادرش می برد و آن جا می گذاشت.از سوی دیگر برادر دیگر نیز فکر می کرد: نصف کردن سود مزرعه اصلا عادلانه نیست.من تنها نیستم،خانه و کاشانه ای دارم،هم صحبت دارم،اما اوهیچ کسی را ندارد وباید به فکر آینده وپس اندازباشد.به همین دلیل نیز هرشب مقداری از سهم محصول خود را به انبار برادر خود می برد.سال ها می گذشت و هر دو مرد همواره متعجب بودند،چون هیچ کدام انبارپر گندم یا خالی از گندم نداشتند،ناگهان یک شب دو برادر در تاریکی شب با سبدی در دست به هم برخورد کردند،سبد ها از دست هر دو به زمین افتادند و بدون هیچ حرفی یک دیگر را در آغوش گرفتند...