مادر موجودی دوست داشتنی
گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهان گرفتن اموخت
شب ها بر گهوا ره ی من بیدار نشستن و خفتن اموخت
دستم بگرفت وپا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن اموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد وگفتن اموخت
لبخند نهاد بر لب من تا غنچه ی گل شکفتن اموخت
پس هستی من ز هستی اوست تا هستم و هست دارمش دوست
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد ۱۳۸۶ ساعت 19:9 توسط احمد
|