خیاطی بود که هر کس پارچه ای برایش می برد ان مقدار که زیاد می  امد ان را کش می رفت شبی در عالم خواب دید که روز قیامت شده و همه ی  کسانی که  پارچه ی   ان  ها دا بر داشته زیر ان علم گرد امده اند واز او داد خواهی میکنند مرد خیاط از خواب بیدار شد و روز بعد به شاگرد خود گفت از این به  بعد هر موقع خواستم پارحه ای از مردم بدزدم به من بگو اوستا علم روزی از روز ها پارچه ای گران قیمت توسط یکی از مشتریها اورده شد دل بست به این پارچه و ان مقدار که اضافه امد بر داشت در این موقع شاگرد گفت اوستا علم بلا فا صله خیاط گفت این را بکش قلم