تدین ر ییس مجلس چهارم مشرو طیت متهم به گرفتن رشوه  شده بود  چون از او سوال شد پشت تریبون قرار گرفت و گفت

 

  فرق است میان ناز و عشوه                                   من هدیه گرفته ام نه رشوه 

 

دیو ژ ن حکیم بشکه ای داشت وکاسه ای در آن نهاده بود هنگامی که بچه ای دید که در مشت خود اب کرده و می خورد این کاسه هم به بجه داد و از مال دنیا جیری نداشت روزی کنار دیوار در آفتاب خوابیده بود اسکندر از آن جا می گذشت او را گفتند مردی که احترام تو را به جا نمی آورد دیو ژ ن است پیش رفت و سایه ی اسکندر بر روی او افتاد اسکندر گفت از من چیزی بخواه  دیو  ن گفتمی خواهم که سایه ات ار سر من کم شود تا آفتاب بر روی من  بتابد  گویند بعد ها اسکندر گفت که اگر اسکندر نبودم می  خواستم  دیو ژ ن با شم