روزي هارون الر شيد و جعفر برمكي كه وزير ش بود در باغي مشغول قدم 

زدن بودند كه هارون نظرش به سيب سرخي كه در شاخه ي درخت بود

جلب شد به جعفر گفت اين سيب را از درخت برا يم بچين او پا ها ي خود

 را بر شا نه ي ها رون گذاشت واز در خت سيب چيد در اين اثنا باغباني

كه زيرك و تيز هوش بود شاهد اين جريان بود اين باغبان به فكر آينده ي

خود افتاد سپس هارون و جعفر به نزد باغبان آمدند و هارون از باغبان

 خواست تا از او در خواست كمك نما يد باغبان گفت در خواست من اين است كه بنويسيد من از بر مكيا ن  نيستم طولي نكشيد كه اوضاع عوض

شد وبه دستور هارون هر كس كه از بر مكيان بود كشته مي شدتا اين

كه نوبت به باغبان رسيد او نوشته را به ما موران نشان داد واو را به نزد

خليفه بردند او علت را از باغبان پر سيد گفت ان هنگا م كه وزير پا روي

شانه هايت گذاشت به خود گفتم كه فواره چون بلند شود سر نگون شود