داستان
دزدي وارد خانه اي شد و تمام اسباب واثاث منزل را
خواست در شالي كه همراه آورده بود بپيچد آنر ا پهن كرد كه صاحب منزل بيدار شد وخود را روي شال كشيد وخوابيد سارق وقتي آمد و ديدكه جيزي پيدا نشد با خود گفت پس از چاه آبي بكشيم و بخو ريم كه ديد باز هم نه دلوي و نه طنابي پيدا مي شود دزد بيچاره كا غذ ي
بر داشت و نوشت اين هم نشد زندگي
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد ۱۳۸۷ ساعت 19:21 توسط احمد
|