ااتوشیروان به شیرین کلامان اهمیت می داد روزی پیر مردی را دید که در مز رعه ای درخت

 زیتون می کارد  نزد او رفت و گفت عمر شما کفاف نمی دهد که از ثمر آن

بهره ای ببرید پیر جهان دیده گفت دیگران کاشتند و ما خوردیم ما

بکاریم و دیگران بخورند انوشیروان چهار صد درهم به او جایزه داد سپس پیر مرد گقت هر درختی پس از سال ها ثمر میدهد من هم

اکنون ثمر ش دیدم باز چهار صد درهم گرفت پیر مرد گفت

هر درخت سالی یک دفعه میو ه می دهد درخت من دو بار میوه داد

باز پادشاه چهار صد درهم به او داد آنگاه انو شیروان گفت اگر این جا

 باشم خزانه ی کشور  خالی می شود سوار براسب شد وبه کاخ

روانه شد